تبليغاتX
سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم اگر دل دلیل است آورده ایم اگر داغ شرط است ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم اگر خنجر دوستان,گرده ایم گواهی بخواهید:اینک گواه همین زخم هایی که نشمرده ایم دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم قیصر امین پور
وبلاگicon
مهر مهربانی

مهر مهربانی
می شود در عصر آهن آشناتر شد 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

فاصله...

اگه فاصلـــه افتاده

اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی

که فکــرشم نمی کردم

چه آسون دل بُریدی

از دلــی که پای تو گیــره

که از این بدترم باشی

واسه تو نفسـش میره

نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه

همیـشـه لحظۀ آخـــر خـــدا نزدیکتر می شه

تو رو دستِ خودش دادم

که از حـالم خبــر داره

تا از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره


گل پونه ها...

گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردای دگر شد
من مانده¬ام تنهای تنها
من مانده¬ام تنها میان سیل غم¬ها حبیبم سیل غم¬ها
گل پونه¬ها نامهربانی آتشم زد
گل پونه¬ها نامهربانی آتشم زد
گل پونه¬ها بی همزبانی آتشم زد
می¬خواهم از شوم تا سحرگاهان بخوانم
افسرده¬ام بیگانه¬ام آزرده جانم
گل پونه¬های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردای دگر شد
من مانده¬ام تنهای تنها
من مانده¬ام تنها میان سیل غمها حبیبم سیل غمها


امشب...

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نــوری دارم

باز امشب در اوج آسـمانم
رازی بـاشـــد بـا ستارگانم

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

از شـادی پـر گـیرم کـه رسـم بـه فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

با ماه و پـرویـن سخنی گویم
وز روی مه خـود اثـری جویـم
جان یابم زین شبها
جان یابم زین شبها

مـاه و زهـره را بــه طـرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها
نغمه ای بر لب ها

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نــوری دارم

باز امشب در اوج آسـمانم
رازی بـاشـــد بـا ستارگانم

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم


موضوعات مرتبط: شعر و شاعر
[ یکم بهمن 1390 ] [ 1:20 ] [ محسن ]

يکي از جمله تجار که مي بود ز سر دسته فجار و به جديت بسيار پي درهم و دينار زدي دست به هر کار و شدي با همه کس يار ، پي آن که به صد حقه و بامبول پس انداز کند پول ، گر از جوع همي مرد ، غذا سير نمي خورد و توي کيسه خود دست نمي برد و همين داشت اهميت بسيار به نزدش که به هر کار پي صرفه خود باشد و ريزد به هم اندر پي يک غاز زمين را و زمان را .

داشت اين تاجر ممسک پسري ، کره خري چون پدر خويش ز حد بيش فرومايه و دون طينت و طماع ، خودش سخت گرفتار به دون طبعي و پستي ، پدرش نيز همي کرد زبان تيز و به يک لحن دلاويز همي داد بدو پند چو مردان خردمند که : « فرزند ! مده پول خودت را به هدر ، ثروت اگر رفت ز دست تو بدر ، وضع تو افتد به خطر ، زين جهت اي جان پدر در عوض علم و هنر سيم بدست آور و زر تا به برِ نوع بشر معتبر آيي به نظر ، مفت کني يار و هوادار خود و ياور خود اهل جهان را . »

پسرک نيز به هر حال پي حرف پدر بود و از او نيز بَتَر بود بدان گونه که يک روز عرق از پک و از پوزه او گشته سرازير و برافروخته رخسار وي از رنج و تعب ، سخت کف آورده به لب ، گشته چنان مير غضب سرخ رخش ، داغ شده پاک مخش ، رفت به پيش پدر و کرد به رويش نظر و گفت : « پدر مژده بده چونکه من امروز چو فارغ شدم از کارم و رفتم که نشينم به اتوبوس و بيايم طرف خانه خود ، فکر نوي در سرم افتاد و همان دم عملي کردمش آن فکر هم اين بود که من در عوض اينکه روم توي اتوبوس نشينم ، همه جا تا به درِ خانه به دنبال اتوبوس دويدم به شتابي که سر موقعِ هر روز رسيدم درِ خانه . کنون بيست تومن صرفه من گشته از اين راه و به دلخواه پي مصرف کار دگري مي نهم آنرا !!! »

پدر از آن پسر حرف شنو چون بشنيد اين سخنان ، خنده زنان گشت و چو گل وا شد و بشکفت و بدو گفت که: « اي جان من اين کار که کردي تو بسي کار بزرگي است ، بسي فکر تو عاليست . اگر چند که هوش تو زياد است ولي ساده و ناپخته و کم تجربه هستي ، مثلاً در عوض اينکه به همراه اتوبوس دوي ، خسته شوي در تعب افتي ز پي بيست تومن ، خوبتر آن بود که اندر پي تاکسي بدوي تا که از اين ره تو بسي سود بري ، حال ، گذشته است ، ولي بعد پي منفعت بيشتري در تعب افکن تن و جان را ! »


موضوعات مرتبط: کاریکلماتور و بحرطویل
[ یکم بهمن 1390 ] [ 1:14 ] [ محسن ]
همت انگار از ازل نام اتوبان بوده است
                                       بردن نام بزرگش سهل و آسان بوده است
اصلا امروز همت انگار آن دلاور نیست که...
                                     خواب اهل ظلم از نامش پریشان بوده است
همت ما کم شده ، همت و گر نه همت است
                                           روزگاری را میان خلق مهمان بوده است
شهرمان در زیر دین نام اهل همت است
                                   کوچه ها مان رنگ با خون شهیدان بوده است

حزب ها باید ز جیب خویشتن احسان کنند... !
                                   خون اینان در مصاف عشق احسان بوده است
الغرض اینقدر دنیا دور خود گردیده که
                                           همت  انگار  از ازل نام اتوبان بوده است
موضوعات مرتبط: شعر و شاعر
[ یکم بهمن 1390 ] [ 1:11 ] [ محسن ]

مغرب و مشرق

آينه در جواب من باز سكوت مي کند
اين شفق است يا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسيده ام ؟ جان دقايقم بگو
آيينه در جواب من باز سكوت مي کند
باز مرا چه مي شود ؟ اي تو حقايقم بگو
جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاك آن از حافظه ات شور غزلهاي مرا
شاعر مرده ام بخووان گور علايقم بگو
با من کور و کر ولي واژه به تصوير مكش
منظره هاي عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتيم اول ره گذاشتم
حال براي چون تويي اگر که لايقم بگو
يا به زوال مي روم يا به کمال مي رسم
يكسره آن کار مرا بگو آه عاشقم بگو

امشب ز پشت ابرها بيرون نيامده ماه

از خانه بيرون مي زنم اما کجا امشب
شايد تو مي خواهي مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب
مي دانم اري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي بدست آرم تو را امشب
ها ... سايه اي ديدم شبيهت نيست اما حيف
ايكاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتي ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه
بشكن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ يك نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم ‚ تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم ‚ بي تو ‚ تا امشب
اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من
آخر چگونه سرکنم بي ماجرا امشب

شاعر: محمد علی بهمنی


موضوعات مرتبط: شعر و شاعر
[ یکم بهمن 1390 ] [ 1:6 ] [ محسن ]

تا حالا شنیدید که میگن حرف راست را از دهن بچه ها بايد شنيد ؟ مطلبی رو که میخوانید ، پاسخ بچه ها به سوالاتی درباره ازدواج است .

· چگونه تصميم میگيريد با کسی ازدواج کنيد ؟

«آدم بايد کسی را برای ازدواج پيدا کنه که او هم همان چيزهايی که آدم دوست دارد را دوست داشته باشه . مثلاً اگر شما تماشای فوتبال را دوست دارين ، او هم بايد اين که شما تماشای فوتبال را دوست دارين دوست داشته باشه و مرتب برايتان آجيل و چای بياره .»
آلن ، 10 ساله


· سن مناسب برای ازدواج چيست ؟

«هيچ سنی برای ازدواج خوب نيست ، آدم بايد ديوونه باشد که ازدواج کنه .»
کريستين ، 6 ساله


· يک آدم غريبه در يک مهمانی از کجا میفهمد که دو نفر با هم زن و شوهرند يا نه ؟

«افراد متأهل معمولاً از صحبت کردن با افراد ديگر خوشحال به نظر میرسند .»
کاميلا ، 6 ساله

· کار سادهای نيست و بايد دقت کرد . مثلاً بايد ديد بچه هايی که خانوم سرشان داد میکشد و آنها را دعوا میکند همان بچه هايی هستند که آقا هم سرشان داد میکشد يا نه»
دريک ، 8 ساله


· به نظر شما پدر و مادرتان در چه چيزی با هم اتفاق نظر دارند ؟

«هر دوشون ديگه بچه نمیخوان»
لاری ، 8 ساله


· مردم معمولاً در اولين ملاقاتشان چکار میکنند ؟

«در اولين قرار ملاقات ، فقط به هم دروغ میگن . و اين دروغها معمولاً به قدر کافی اشتياق ايجاد میکنه که قرار ملاقات دوم را بگذارند .»
مارتين ، 10 ساله


· بهتره آدم مجرد بماند يا ازدواج کند ؟

«دخترها بهتره مجرد بمونن ولی پسرها نه . اونها احتياج به کسی دارند که براشون غذا بپزه و خونه را براشون تميز کنه .»
آنيتا ، 9 ساله


· اگر مردم ازدواج نکرده بودند الان دنيا چه تفاوتی داشت ؟

«من نمیدونم ولی مطمئناً بچه های زيادی بودند که میتونستن براتون توضيح بدن»
کوين ، 8 ساله

«يه چيزيش رو مطمئنم که فرقی نمیکرد . باز هم پسرها دنبال ما میاومدن»
سوفی ، 7 ساله


· به نظر شما بايد چکار کرد که ازدواج پايدار بماند ؟

«اگر می خواهيد شوهرتان هميشه در کنار شما بماند بايد لباسهای خوشگل بپوشيد . مخصوصاً لباس هاي قرمز که چند تا الماس هم روش باشه .»
سارا ، 8 ساله

«حتی اگر زنتون خيلی زشت بود هم مرتب بهش بگين خيلی خوشگله»
ريکی ، 10 ساله


موضوعات مرتبط: باریک تر از مو
[ یکم بهمن 1390 ] [ 1:1 ] [ محسن ]

دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون می کنه؟

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟!

تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای بقلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!

تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن !

تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟

تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال!

تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون…!!!!

تا حالا دقت کردی… مغز انسان پر کارترین جای بدنه. ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه. فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات می شیم…

لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس…

تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه می شوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن !

تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟

تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو …

تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند…..!

تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون…..!

دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشتر غصه ش میگیره؟؟؟!!!

تا حالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟ آخ که حرص آدم درمیاد.

دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمی فهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمی فهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمی فهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمی فهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمی فهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود.
 
هیچ دقت کرده بودین؟


موضوعات مرتبط: باریک تر از مو
[ یکم بهمن 1390 ] [ 0:57 ] [ محسن ]
تو آدم بیکاری هستی در صورتیکه :
.
.
.
.

1- عضو فیس بوک باشی!!!
.
.
.
.
.
.

2- موبایل داشته باشی!
.
.
.
.
.
.

4- وقتتو واسه خوندن این مطلب تلف میکنی!
.
.
.
.
.
.
5- نفهمیدی تو این مطلب شماره 3 وجود نداره؟!!!!!!
.
.
.
.
.
.
.
7-الان چک کردی ببینی که شماره 3 هست یا نه؟!!!!
.
.
.
.
.
.

8- شماره 6 کجاست؟!!
.
.
.
.
.
.
9-حالا لبخند می زنی!!!
.
.
.
.
.
.
.
10- شماره 1 کجاست؟
.
.
.

11-هه هه هه رفتی چک کنی ببنی شماره 1 هس
.
.
.
.
.
حالا خداییش فکر می کنی آدم بیکـــــــاری نیستی؟؟   :909: :909: :909:

موضوعات مرتبط: باریک تر از مو
[ سی ام دی 1390 ] [ 0:51 ] [ محسن ]

بعضی چیزها کند می شود و بعضی چیزها قطع می شود. مثلا چاقو کند می شود و درخت قطع می شود. هیچوقت چاقو قطع نمی شود و هیچ وقت درخت کند نمی شود. اما اینترنت هم کند می شود و هم قطع. به گزارش خبر آنلاین، این روزها  طوری شاهد کندی اینترنت هستیم که گویی قرار است کم کم به کلی قطع شود اما علیرغم زحمات دلسوزانه مسئولان، این پروژه ملی به کندی پیش می رود و قطع نمی شود. پس فعلا به بررسی دلایل قطعی کندی اینترنت می پردازیم و در صورت امکان، در فرصت مناسب تری دلایل کندی قطعی اینترنت را هم بر خواهیم رسید.

لنگر
مدت هاست که کشتی ها برای حرکت کردن به جای بادبان از موتور استفاده می کنند، اما همچنان برای ایستادن از لنگر بهره می برند. لنگر برای ترمز کردن آنقدر چیز خوبی است که نه تنها باعث سکون کشتی، که باعث ترمز کردن اینترنت یک مملکت می شود. یکی از مهم ترین دلایل کندی اینترنت همین لنگر است. چراکه معمولا وقتی کشتی ها لنگر می اندازند، وی(یعنی لنگر) طی اقدامی ناعادلانه، عدل می افتد روی فیبر نوری اینترنت. سپس مسئولان متنی را به خبرگزاری ها می دهند که در آن اشاره شده دلیل کندی اینترنت افتادن لنگر بر روی فیبرنوری است، اما به دلیل سرعت کم اینترنت این خبر به دست مردم نمی رسد و فکر می کنند کسی عمدا سرعت اینترنت را کم کرده. و اینجاست که معلوم نیست مسئول کندی اینترنت وزارت ارتباطات است یا نیروی دریایی یا جایی دیگر.

اژدر
وقتی فیبر نوری از جای نامطمئنی مثل کف دریا رد می شود فقط لنگر نیست که اینترنت را تهدید می کند بلکه تسلیحات نظامی کشتی ها و ناوهای جنگی نیز هر لحظه خواب را بر فضای سایبری حرام می کنند. البته جای شکرش باقی است که اکثر سلاح های جنگی کشتی ها را مثل موشک و گلوله ی توپ و غیره به داخل آب راهی نیست و این تنها اژدر است که ممکن است به فیبر نوری برخورد کند و موجبات کاهش سرعت اینترنت را فراهم کند. و اینجاست که معلوم نیست مسئول کندی اینترنت وزارت ارتباطات است یا وزارت دفاع یا جایی دیگر.

بندر
تاکنون دریافتیم که لنگر و اژدر دو عامل مهم پایین آمدن سرعت اینترنت هستند. اما هر دو عزیز یاد شده انسان را یاد بندر می اندازند که گفته اند لنگر و اژدر همه در بندرند / آبروی اینترنت می برند در طول تاریخ، همواره شنیدن واژه ی بندر بشر را به یاد بندری می انداخت و بندری نیز به تندی اش مشهور بود. اما این روزها نه به یاد تندی، که شنیدن بندر آدمیان را به یاد کندی اینترنت می اندازد. پس نتیجه می گیریم که بی گمان بندر یکی از مهم ترین دلایل کندی اینترنت است. و اینجاست که معلوم نیست مسئول کندی اینترنت وزارت ارتباطات است یا سازمان بنادر یا جایی دیگر.

کفتر
بی تردید کفترها نیز هم از دلایل کندی اینترنت به حساب می آیند چرا که عادت دارند روی سیم بنشینند. از کجا معلوم، شاید آن سیم، سیم اینترنت باشد. و شاید نشستن کفتر بر روی سیم همان نتیجه افتادن لنگر بر روی فیبر نوری را داشته باشد. کفترها باید در این رفتارشان تجدیدنظری جدی کنند. اینجانب تاکنون بارها کفترها را دیده ام که دوتا دوتا روی سیم نشسته اند و در حال سند و رسیو هستند اما نمی دانند که با همین رفتار کودکانه  و کفترانه، تیشه به ریشه اینترنت می زنند و باعث می شوند که در مورد کندی اینترنت شایعاتی تاسف برانگیز بر سر زبان ها بیافتد. و اینجاست که معلوم نیست مسئول کندی اینترنت وزارت ارتباطات است یا سازمان حفاظت از محیط زیست یا جایی دیگر.

******
این بود دلایل قطعی کندی اینترنت یا چه بسا دلایل کندی قطعی اینترنت. در پایان ترانه ای که زبان حال یک فیبر نوری در کف دریا است تقدیمتان می گردد تا در هنگام افول سرعت اینترنت ضمن ضرب گرفتن روی کیبورد آن را زمزمه کنید تا زمان سپری گردد و بلکه صفحه موردنظرتان بالا بیاید:

از اون بالا کفتر می آید
تق اینترنت در می آید

از اون بالا اژدر می آید
تق اینترنت در می آید

از اون بالا لنگر می آید
تق اینترنت در می آید...


موضوعات مرتبط: طنز مکتوب
[ بیست و هشتم دی 1390 ] [ 0:46 ] [ محسن ]

بررسی در مورد پرونده های طلاق در یک سال گذشته، مشخص شده که برخی از این تقاضاها دلایل بسیار پیش پاافتاده و حتی عجیب و خنده دار دارند. هنوز کارد به استخوانشان نرسیده است؛ مجال زندگی آن قدر هم که فکر می کنند تنگ نشده؛ نه مشکلی ریشه ای دارند نه معضلی غیرقابل حل؛ فقط بی حوصله اند، عجول و کم طاقت.گاهی هم خصلت های عجیب دارند و انتظارات عجیب تر.این طور می شود که بعد از دعوا و جار و جنجال، قهر و دلخوری و شکستن ظرف و ظروف خانه بر سر هم، راهی دادگاه می شوند.می روند تا غیرمعمول ترین تقاضاهای طلاق را بنویسند و عجیب ترین جدایی ها را رقم زنند. با بررسی در مورد پرونده های طلاق در یک سال گذشته، مشخص شده که برخی از این تقاضاها دلایل بسیار پیش پاافتاده و حتی عجیب و خنده دار دارند.هرچند تعداد این تقاضاها روز به روز زیادتر می شود اما بسیاری از آن ها بیشتر به شوخی شبیه اند تا واقعیت.برخی از این تقاضاها منجر به صدور حکم طلاق می شوند و تعدادی هم نمی شوند؛ اما همه آن ها یا تعجب آورند یا خنده دار. ترس از صاحب خانه: روز جمعه، مردی به دادگاه خانواده شهید محلاتی مراجعه کرد و دادخواست طلاق خود را به قاضی یکی از شعب ارائه داد.این مرد بیان کرد که پس از گذشت هشت سال از زندگی مشترک، هنوز مستأجر است و همسرش اجازه خرید خانه را به او نمی دهد؛ چرا که معتقد است که نباید پول هایشان را خرج خرید خانه کنند و بهتر است پولی که جمع آوری کرده اند را در بانک بگذارند.این مرد گفت که من همیشه در زندگی کوتاه آمده و هر کاری همسرم می خواهد، انجام می دهم، ولی دیگر از این وضع خسته شدم.کشف بیماری بعد از ۵ سال: زنی ۲۵ ساله در حضور قاضی دادگاه خانواده اظهار کرد که شوهرش بیماری داشته و آن را مخفی کرده بوده است.این زن بعد از گذشت ۵ سال از زندگی تازه متوجه شده بود که پای راست شوهرش کوتاه است و در این مدت همسرش او را فریب داده است.او پافشاری می کرد که این موضوع برایش غیرقابل تحمل است، در حالی که در این مدت از اعتیاد شوهر به موادمخدر شیشه اطلاع یافته اما گویا ناراحت نشده است. زنی که راننده تاکسی شد: در اردیبهشت ماه سال جاری، مردی که همسرش راننده تاکسی شده است، با طرح این ادعا که روحیات زنانه همسرش از بین رفته، دادخواست طلاق داد.این مرد ۶۰ ساله در مقابل رئیس شعبه دادگاه خانواده مدعی شد از زمانی که همسرش راننده تاکسی شده، همه رفتارهایش تغییر کرده و اگر بر خلاف عقیده او صحبت شود، مرد را مورد ضرب و شتم قرار می دهد. سن دروغین: مردی جوانی که مدعی بود همسرش در زمان ازدواج سن واقعی اش را به وی نگفته است، با حضور در دادگاه خانواده درخواست طلاق کرد. این مرد به رییس دادگاه گفت: «زمانی که من به خواستگاری همسرم رفتم، وی سن خود را...........


موضوعات مرتبط: باریک تر از مو
ادامه مطلب
[ بیست و ششم دی 1390 ] [ 0:40 ] [ محسن ]

یک هفته پس از خلقت آدم:
چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشکلی نداشت و چای داغ را روی خودش نریخت.

پانصد سال پس از خلقت آدم:
با یه دونه دامن از اون چینی خال پلنگی ها میری توی غار طرف.بلند داد می زنی:هاکومبازانومبا(یعنی من موقع زنمه) بعد میری توی غار پدر و مادر دختره. با دامن چین چینی جلوت نشسته اند و می گن:از خودت غار داری؟دایناسور آخرین مدل داری؟بلدی کروکدیل شکار کنی؟خدمت جنگ علیه قبیله ادم خوارها رو انجام دادی؟بعد عروس خانم که اون هم از این دامنای چین چینی پوشیده با ظرفی که از جمجمه سر بچه دایناسور ساخته شده برات چای میاره و تو می ریزی روی خودت.

دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:
انسان تازه کشاورزی را آموخته.وقتی داری توی مزرعه به عنوان شخم زدن زمین عمل می کنی با دیدن یه دختر متوجه میشی که باید ازدواج کنی.برای همین با مقدار زیادی گندم به مزرعه پدر دختره میری .اونجا از تو می پرسند:جز خوت که اومدی خواستگاری چند تا خر دیگه داری؟چند متر زمین داری؟چند تا خوشه گندم برداشت می کنی؟ آیا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده ای؟ بعد عروس خانم با کوزه چای وارد میشه و شما هم واسه اینکه نشون بدی خیلی هول شدید تمام کوزه رو روی سرتون خالی می کنید.

ده سال قبل:
شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازی به این نتیجه می رسید که باید ازدواج کنید و از مادرتان می خواهید که دختری را برایتان انتخاب کند.در اینجا اصلا نیازی نیست که شما دختر را بشناسید چون پس از ازدواج به اندازه کافی فرصت برای شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چای ریزون کماکان پا بر جاست.

هم اکنون:
به دلیل پیشرفت تکنولوژی در حال حاضر شما به آخرین نسخه یاهو مسنجر احتیاج دارید.البته از”ام اس ان” یا ”آی سی کیو”هم می توانید استفاده کنید ولی انها آیکنهای لازم برای خواستگاری را دارا نمی باشند . پس از نصب یاهو مسنجر به یک روم شلوغ رفته هر اسمی که به نظرتان زیباست ”اد” می کنید و با استفاده از آیکنهای مربوطه خواستگاری را انجام می دهید . البته یاهو قول داده که نسخه جدید دارای امکانات ازدواج و زندگی مشترک نیز باشد!


موضوعات مرتبط: طنز مکتوب
[ بیست و چهارم دی 1390 ] [ 0:33 ] [ محسن ]

مریدی ترسان نزد شیخ برفت و عرض بکرد : یا شیخ خوابی دیدم بس عجیب ، خواب دیدم گدای سر چهار راه از من کمک قبول نکردی و بگفت که تو تحریمی. شیخ فرمود : کمی دیر خواب دیدی. گامبیا و زامبیا و سنگال نیز ایران تحریم بکرده اند. حیرانم ازاین عجایب تودرتو***دگران را برق بگیرد مارا جرقه ی پتو! و مریدان همی گریستند.

مریدی “تگری زنان” نزد شیخ برفت و بگفت یا شیخ حالم دریاب که بغایت رسید. شیخ فرمود : مریدا تو را چه شده ؟ عرض کرد : مرادا ! چشمانم ز حدقه درآمده ، خون در کله ام جمع بشده، جهان در پیش چشمانم تیره گشته و شاخی بر سرم سبز شده. شیخ فرمود : چیزی نیست، یحتمل بعد از اخبار bbc، اخبار 20:30 بدیده ای. و مریدان نعره ها و فغان ها زدند.

شیخ را پرسیدند : از برای چه ساکتی ؟ فرمود : سکوتم از رضایت نیست ، دلم اهل شکایت نیست. و مریدان از هوش برفتندی.

روزی شیخ به گشت و گذار در نت همی پرداخت و لکن سرعت اینترنت ایران به سرعت الاغ پیر لنگ لوکی می مانست که کُره ای در شکم دارد و باری بر کول ! پس هیچ سایتی نبود مگر آن که تا لود شدنش شیخ چهار رکعت نماز همی گذاردی. نوبت به لغت نامه دهخدا برسید . شیخ به انگشت تدبیر اینتر بزد و … بالا آمد آن صفحه ی نحس شوم *** دق دهنده ی مردم مرز و بوم... پس شگفتی مریدان را درگرفت. شیخ را پرسیدند : یا شیخ این لغت نامه ای بود. این دیگر چرا ؟ شیخ بگریست … که چنینش کرد پیلتر و مسدود *** گناه دهخدای ادیب دیگر چه بود ؟ و مریدان آنقدر بگریستند و نعره کشیدند تا تسمه موتورشان بسوخت.

مریدی بر سر زنان نزد شیخ برفت رقعه ای به شیخ داد و عرض کرد یا شیخ قبض گازتان آمد. فغان و ناله از مریدان برخاست. شیخ گریان فرمود : کاش قبض روح می شدیم و قبض گاز نمی شدیم ، حال آن کلنگ بده ببینم. مرید عرض کرد : یا شیخ این کلنگ نیست قبض است. فرمود : هرچه که هست خانه مان را ویران بکرده. پس نیک در قبض نگریست که صفرهایش از قبض برون زده بود. فرمود : به گمانم هیزم نیز گران گشته. بگردید و تپاله جمع کنید که گر آن هم گران شود بی گمان بیچاره ایم. خوشا تپاله و وفور بی مثالش *** نه به این گاز و بهای بی زوالش... و مریدان خون بگریستند .


موضوعات مرتبط: طنز مکتوب
[ بیستم دی 1390 ] [ 0:29 ] [ محسن ]

پله پله تا خدا

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک می شود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده می شود
و بقدر ایمان تو کارگشا می شود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می شود
و به قدر دل امیدواران گرم می شود، یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر می شود
عقیمان را فرزند می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید
از ناجوانمردی هــا
ناراستی ها
نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب می خورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید
که در خدایی خدا یافت نمی شود؟
که به شیطان پناه می برید؟
که در عشق یافت نمی شود
که به نفرت پناه می برید؟
که در حقیقت یافت نمی شود
که به دروغ پناه می برید؟
که در سلامت یافت نمی شود
که به خلاف پناه می برید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!

منبع: دنیای حرفه و فن


موضوعات مرتبط: شعر و شاعر
[ هفتم آذر 1390 ] [ 1:10 ] [ محسن ]

ایام عزای حسینی تسلیت بادمردی از خانه فاطمه بیرون آمده است . مدینه را می نگرد و مسجد پیامبر را و مکه ابراهیم را و کعبه ی به بند نمرود کشیده را و اسلام را و پیام محمد (ص) را و کاخ سبز دمشق را و در بندکشیدگان را و ... مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است . بار سنگین همه این مسئولیت ها بر دوش او سنگینی می کند . او، وارث رنج بزرگ انسان است . تنها وارث آدم، تنها وارث ابراهیم و... تنها وارث محمد ! و... مردی تنها ! اما نه، دوشادوش او زنی نیز از خانه فاطمه بیرون آمده است، گام به گام او ، نیمی از بار سنگین رسالت برادر را بر دوش خود گرفته است . مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است، تنها و بی کس ، با دست های خالی ، یک تنه به روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است . جز مرگ سلاحی ندارد اما او فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن" را در مکتب حیات خوب آموخته است . در این جهان هیچکس نیست که همچون او بداند که :"چگونه باید مرد ؟" آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخواسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در "توانستن"می فهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در "غلبه"می دانند، بیاموزد که :"شهادت" نه یک "باختن" که یک "انتخاب" است . و حسین وارث آدم که به بنی آدم زیستن داد و وارث پیامبران بزرگ که به انسان، "چگونه باید زیست" را آموخت . اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم "چگونه باید مرد" را بیاموزد . بر گرفته از: حسین، وارث آدم، دکتر علی شریعتی


موضوعات مرتبط: باریک تر از مو
[ هفتم آذر 1390 ] [ 1:2 ] [ محسن ]

دیکشنری امتحان!

تقلب:
یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن و این کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش و خرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو که با توجه به درجه درایت و تیزی استاد و مراقبان می تواند نوع هلویش از هسته دار و خاردار تا آب هلو با طعم موز و عشق و حال متغیر باشد. بیراهه ای که اتفاقا آخرش به هدف ختم می شود. یک نوع وسیله درس پاس کن نا مشروع.

شب امتحان:
شب ملخ. شب ظلمانی یلدا. شب سوانح و سوختگی نا کجا آباد دانشجو. شبی که در آن نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوند. در این شب انسان تمام مصائب تاریخ بشر را به صورت کنسانتره نوش جان می کند. یک نوع زلزله در میان ایام سال. شب چشم های پف کرده و دهان های کف کرده. شب رقص و پایکوبی کلمات جزوه و کتاب بر روی سسلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو.

جزوه:
یک جور کاتالیزور که در صورت همکاری ابر و باد و مه و خورشید و اینا دانشجو را به سمت پاس شدن درس هل می دهد. تمام همه علم بشری. چکیده دانش تاریخ مصرف گذشته استاد. وسیله ای که معمولا دانشجو با آن سر کار گذاشته می شود. تنها شاهد ماجرای سوخاری شدن دانشجو در شب امتحان. قوت قلبی که عاقبت آفت قلب می شود.

مراقب:
موجودی ستم کار و ریا پیشه که متاسفانه چشم و گوش و باقی حواس را هم دارد. سیستمی که نقش دزدگیر منازل را سر جلسه ایفا می کند. گالری ضدحال. موجودی که روی سینه اش نوشته شده:من مراقبم، شما چطور؟ یک نوع تله موش زنده.

روز امتحان:
روزی که درآن خورشید طلوع نمی کند. زمانی برای جفتک زدن اسب ها، لحظه ای که در آن دانشجو می خواهد سر به تن عالم آدم نباشد. روز شغال. روزی که درآن نگاه ها عمیق می شوند. روزلبخندهای استراتژیک. روزی که در آن دوست و دشمن با هم و در کنار هم به قربانگاه می روند.

نمره:
تبلور میزان دانش، مهارت و دو دره بازی دانشجو، بهانه ای همیشگی برای اعتراض. وسیله ای که استاد با آن چه ها که نمی کند! عاملی که برای بدست آوردن آن دانشجو علاوه برخر زدن،اعمال شنیع دیگری را نیز باید انجام دهدکه قلم در وصف آن قاصر است!

سؤال:
یک نوع شعور سنج استاد و دانشجو. کلمات نفرت انگیزی که به نوبت و تک تک مثل نیزه در چشم دانشجو فرو می روند و لحظه به لحظه او را به عمق نادانی اش واقف تر می کنند. لو رفتن آنها به حماسه سازی دانشجویان منتهی می شود. انواع مختلف آن از تشریحی سیانوری تا تستی گوگوری مگوری متغیر است.

استاد:
منبع علم، ژنراتور دانش، نیروگاه انسانیت، تبلور دانایی، کوه توانایی، مایه افتخار ما، بابا تو دیگه کی هستی ترین موجود عالم، خود صفا، اند وفا، دارنده انواع و اقسام شفا، ضد جفا، یاری گر ضعفا، معلم الخلفا...


موضوعات مرتبط: طنز مکتوب
[ بیست و سوم آبان 1390 ] [ 16:51 ] [ محسن ]

از برای مرغ!

پر می کشد همیشه دلــم در هوا ی مرغ

جانـــم به لب رسید که جانم فـــدای مرغ

در ویترین مرغ فروشی خـــورد چو تیـــــر

قبل از جمال مرغ به چشمم بهــــای مرغ

گر بر حقوق مــــــــــن نفزایند... وای من!

گر از بهــــای مـــرغ بکاهند... وای مرغ!

از گوشت ران و سینـــه ی او دم نمی زنم

جایی که دست من نرسد جز به پای مرغ

امروزه خلق را همه با مرغ نسبتی است

خرپــــول مرغ دارد ومن اشتهــــای مرغ

اشکم شود روان چو به سفره نظـــر کنم

توی خورشت آخ... چه پیداست جای مرغ

حتی کلاغ در نظـــــــــرم مــــرغ می شود

چون من مبـــــــاد هیچ کسی مبتلای مرغ

هرشب گرسنه با غم او تا روم به خـواب

پیچد به گوش خسته ی من قد- قدای مرغ

کم کم زنـــــــم به صحّت عقلم نموده شک

چون گاه تــــــوی خواب درآرم ادای مرغ

مرغی که توی سفره نشد بنده را ردیف

آمد ردیف در غــزلی از برای مرغ

شاعر: سعید سلیمانپور ارومی


موضوعات مرتبط: شعر و شاعر
[ شانزدهم آبان 1390 ] [ 15:36 ] [ محسن ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

به نام خالق لبخند

با هر چه عشق، نام تو را می توان نوشت. با هر چه رود، راه تو را می توان سرود. بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را، با دست های روشن تو می توان گشود...
امکانات وب

Pichak go Up